لطفاً کمی صبر کنید...

برشی از زندگی معتادان بی خانمان در سنندج/از «فرهاد کوهکن» تا «فرهاد گوشه نشین»

شناسه خبر: 75802 سرویس: اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ، اﺳﺘﺎﻧﻬﺎ

در محله حاشیه شهر سنندج، یعنی «نایسر» شاهد حضور معتادان و افراد بی خانمان بسیاری هستیم که هر کدام برای خود داستانی بلند و اسفناک دارند در سرمای استخوان سوز شهر سنندج هستند کسانی که با دستان خود سرنوشت شان را رقم زده اند و اکنون بی خانمان و بدون هیچ سرپناهی در گوشه ای […]

در محله حاشیه شهر سنندج، یعنی «نایسر» شاهد حضور معتادان و افراد بی خانمان بسیاری هستیم که هر کدام برای خود داستانی بلند و اسفناک دارند

در سرمای استخوان سوز شهر سنندج هستند کسانی که با دستان خود سرنوشت شان را رقم زده اند و اکنون بی خانمان و بدون هیچ سرپناهی در گوشه ای از خرابه های حاشیه شهر سنندج بیتوته کرده اند.

تجمع بسیاری از معتادان و کارتن خوابان در محله حاشیه نشین «نایسر» سنندج چشم هر رهگذاری را آزار می دهد.

این خیل از معتادان و خانه به دوشان روز را در خیابان های شهر به امید تامین پول مواد مخدر خود پرسه می زنند و غروب آفتاب، سر افکنده به خرابه های حاشیه این شهر پناه می برند.

در بین معتادان و بی خانمان های محله نایسر سنندج، پیر و جوان، زن و مرد و حتی کودک نیز دیده می شود.

حضور این دسته از معتادان چهره ای ناپسندی به شهر سنندج که پرچم دار فرهنگ و تمدن می باشد، بخشیده است.

فرهاد؛ یکی از معتادین جوان است که در گوشه ای از خرابه دیواری به جای مانده از روزگار قدیم از سوز سرما کِز کرده است.

با دیدن من سعی می کند که چهره خود را بپوشاند نوع نگاهش به ما می گوید که فرهاد برای خودش روزی «فرهاد کوهکن» بوده و اکنون «فرهاد گوشه نشین» شده است.

از اعتیادش می پرسم، دوست ندارد که از گذشته اش و زندگی پر از فراز و نشیبی که پشت سر گذاشته است زیاد بگوید ولی به هر حال لب به سخن می گشاید.

فرهاد می گوید: روزگاری نه چندان دور معتاد به معنای کنونی در شهر سنندج و کلا در کردستان وجود نداشت ولی امروز در این شهر امثال من به وفور پیدا می شود.

وی ادامه داد: اولین باری که با مواد مخدر آشنا شدم برمی گردد به سال اول دبیرستان، آن زمان یکی از دوستانم به من تعارف سیگار کرد و بعد از مدتی دوستی با وی خود را فردی معتاد و وابسته به مواد مخدر هروئین دیدم.

فرهاد از وضعیت مالی خوب خانواده اش می گوید و افزاید: هر چیزی که احتیاج داشتیم برایمان مهیا بود حتی زمانی هم که قصد ازدواج داشتم با وجود اینکه بیکار بودم پدرم گفت هم خانه برایت تهیه می کنم و هم ماهانه هزینه زندگی خودت و زنت را می دهم و من هم که یک معتاد هروئینی بودم متاهل شدم ولی دوران متاهلی ام یکسال طول نکشید که همسرم به خاطر اعتیاد مرا ترک کرد.

وی گفت: بعد از تنها شدن و نیز طرد شدن از سوی خانواده ام به جرگه دوستانم پیوستم و اکنون هم که می بینید به جای خانه چند صدمتری پدرم، منزل و ماوای من این خرابه شده است که تابستان از گرمای آن کلافه می شوم و در زمستان از سرمای آن به خود می پیچم.

آن سوتر زن و مردی را می بینم که متوجه گفتگوی من و فرهاد شده بودند و همین امر باعث شد که قصد ترک محل را کنند که مانع از کارشان شدم.

هیچ میلی به سخن گفتن از وضعیت اسفبارشان نداشتند ولی با خواهش من لب به سخن گشودند.

آنان زن و شوهری بودند که بعد از ۱۰ سال زندگی مشترک و عاشقانه به دام «شیشه» افتاده بودند و هرآنچه که داشتند در این مسیر از دست داده بودند.

مرد با کراهت می گوید: می خواهید داستان زندگی بدبختی مثل من و زنم را برای چه کسی تعریف کنید؟ مگر زندگی ما هم برای شما ارزش دارد ؟!!

به هر طریق ممکن وی را راضی می کنم که از خودش و سرنوشت شومی که پیدا کرده است بگوید.

این مرد ۴۰ ساله می گوید: زندگی خوبی را با همسرم شروع کردیم و با وجود اینکه درآمد زیادی نداشتیم و مستاجر هم بودیم، ولی احساس خوشبختی می کردیم ولی افسوس که این خوشبختی تنها ۳ سال طول کشید.

وی هم به مانند فرهاد از دوست بد و دام دوست بد گِله می کند و می گوید: در یک مکانیکی به عنوان مکانیک در کنار چندنفر دیگر کار می کردم که بعد از مدتی با همکارانم رابطه خانوادگی پیدا کردم و همین باعث شد که رفت و آمد ما زیاد شود به طوری که در طول هفته چندین بار مهمانی به پا می کردیم.

وی ادامه داد: در همین مهمانی ها بود که ابتلا به مشروبات الکلی اعتیاد شدیدی پیدا کردم و بعد از آن به مرور به پیشنهاد یکی از همکارانم در کارگاه مکانیکی با «شیشه» آشنا شدم و همان مصرف نخست شیشه مرا به کام بدبختی و نکبت برد.

این فرد معتاد که دوست ندارد نامش را بیان کند گفت: بعد از مدتی که کاملا در منجلاب «شیشه» گرفتار شده بودم به تدریج همسرم هم به این چاه سیاه افتاد و بدبختی پشت بدبختی زندگی من و همسرم را فرا گرفت.

وی ادامه داد: هزینه تامین مواد مخدر برای هر دوی ما بسیار بالا بود و از سوی دیگر صاحب مکانیکی عذر من را خواست و اخراجم کرد و همین امر باعث شد که به تدریج شروع به فروش لوازم خانه برای رفع خماری خودم و همسرم نمایم تا جایی که حتی رهن خانه را هم از صاحبخانه گرفتیم و دود کردیم و تنها چیزی که برایمان ماند، لباس های تنمان بود و الان هم با همسرم در این بیغوله شب را به روز می رسانیم و از خدا می خواهیم که هر چه سریعتر مرگ ما را برساند.

در گوشه گوشه محله «نایسر» سنندج شاهد معتادان و افراد بی خانمانی هستیم که هر کدام سرنوشتی عجیب دارند، کسانی که روزگاری برای خود در جامعه، شان و جایگاهی داشته اند ولی اکنون شان آنها «پایپ» و جایگاه آنها «خرابه» های این محل شده است.

آیین مهر ـ استان کردستان

منبع: پرسون

انتهای پیام/*

نظرات
در پاسخ نظر
برگزیده
پربیننده‌ترین‌ها